شبی در ساحل
به پای خوب بودنم نگذار ! روزگار با ضربه هایش مرا لال کرد . . . فقط گه گداری لبخند می زنم که بداند هنوز هم مقاومم برای ضربه هایش . . خیلی زجر کشیدم اما اینو مطمن باش دیگه منتظرت نیستم تو هم منتظظر نباش.... عشق تنها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود بد ترین دشمنانم خواهر ها و برادر های خودم بودند تنها دردم زانو های زخمی ام بودند تنها چیزی که میشکست..اسباب بازیهایم بود و معنای خداحافظ تا فردا بود!!! گوشه ای مینشینم و میشمارم حسرتها را و محاکمه می کنم وجدانم را... من کدام قلب راشکستم؟ کدام احساس را له کردم؟ کدام خواهش را نشنیدم؟ و به کدام دلتنگی خندیدم؟ که اینچنین دلتنگم............. این روزها آسمان دلم ابری ست گاهی رعدی می زند گاهی بارانی می بارد چرا از رنگین کمان خبری نیست ؟؟؟ کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت .! ولی من روی قلبم نوشتم شکسته است ، راحت باشید ! یک خراش کمتر یا بیشتر چه فرقی دارد ... ؟! سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟ قایقت جــــــــــــا دارد؟ من هم از همهمه ی داغ زمین بیــــــــــزارم...... من مشق گريه هايم هنوز مانده است تو می خندی ... حواست نیست ... من آروم می میرم تو می رقصی و من ... عاشق شدن رو یاد می گیرم چه جذابی ... چه گیرایی چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد منو پوک می زنی آروم خرابم می کنی از سر رژ لب روی ته سیگار تن من زیر خاکستر تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست هوامو کام می گیری ... حواست نیست حواسم هست و می میرم ... حواست نیست کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست... هر وقت که مرا دست خدا سپردی گریه امانم را برید.... همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم .... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت . آرزو میکنم برسند به آنچه میخواهند آنان که نگذاشتند من به آنچه میخواهم برسم.......! آرزو میکنم دریابند غرورخودرا آنان که آینه جلوی من گرفته اند.......! آرزو میکنم شادباشند آنان که برای شادیشان شادی از من گرفتند.....! آرزو میکنم زندگی کنند آنان که زندگی از من گرفتند.......! آرزو میکنم خوش بخت شوند آنان که خوش بختی را از من گرفتند.....! آرزو میکنم به سنگ بخورد زندگیشان تا بدانند سنگ یعنی چه.....! آرزو میکنم بچشند مزه شکست را آنان که این مزه را به من چشانیدند......! آرزو میکنم ببینند آنچه را هنوز ندیده اند از هرکس.......! آرزو میکنم چشمانشان باز شود وقتی که دیگر هیچ کس نیست......! آرزو میکنم بچشند مزه نامردی را همانگونه که خود به من چشانیدند......! آرزو میکنم غمگین شوند در شادترین لحظاتشان به یاد غمی که در شاد ترین لحظات من ساختند.....! آرزو میکنم کسی با ندانم کاری هایش کاری کند که آنها در آینه فردی شکست خورده ببینند.......! آرزو میکنم به یاد بیاورند.......! بیدارشوند.....! ببینند...! آرزو میکنم......! آرزو میکنم سکــــــــــــــــــــــــــــــوتم در جایی شکسته شود که دیگر هیچ دفاعی برای خود نداشته باشید! رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست مرا به بند میکشی از این رها ترم کنی زخم نمیزنی به من که مبتلا ترم کنی از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی قلب من از صدای تو چه عاشقانه پوچ شد تمام پرسه های من کنار تو سرود شد عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست اينكه از من دلخوري انكار ميخواهد مگر؟ وقت دل كندن به فكر باز پيوستن مباش دل بريدن وعده ي ديدار ميخواهد مگر؟ عقل اگر غيرت كند يكبار عاشق ميشويم اشتباه ناگهان تكرار ميخواهد مگر؟ من چرا رسوا شوم يك شهر مشتاق تو اند لشگر عشاق پرچمدار ميخواهد مگر؟ با زبان بي زباني بارها گفتي :برو منكه دارم ميروم اصرار ميخواهد مگر؟ روح سر گردان من هر جا بخواهد ميرود خانه ي ديوانگان ديوار ميخواهد مگر؟ ای دل ســاده بکــش درد کـه حقت این است از زمانـــه بشـو دل ســرد کـه حقت این است هر چــه گفتـــم مشــو عـاشق نشنیدی حالا همچــو پائیــــز بشــو زرد کـه حقت این است دیـدی آخـــر دم مـــردانــــه بجــز لاف نبـود بـکش از مــردم نامـــــرد کـه حقت این است آنچــه بــر عـاشق دل خستـه روا دانستی فلک آخــــر ســــرت آورد کـه حقت این است به كار شمع خندیدم چو دیدم... میان گریه کردن ناز میکرد ولی پروانه بی پروا در اتش بدون بال و پر پرواز میکرد به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟ به چه میخندی تو؟ به نگاهم ک چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه میخندی تو؟ به دل ساده ی من میخندی ک دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟ خنـــــــــــده دار است بخند!!! کي گفت بياي تو قلبم و مهمون نا خــونــده بشي؟ کي گفت که از چشاي من خواب و بدزدي و بري؟ کي گفت پريشونم کني٬ کي گفت بری؟کي گفت بري؟ غم را دوباره وارد اين ماجرا نکن با خاطرات خوب من اينگونه تا نکن در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن خود را اسير پيچ و خم جاده ها نکن تنها به وصف آينه ها اکتفا نکن اما به آيه هاي بدش اعتنا نکن.... محل تولد؟ وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهربي سروپايي نکنيم

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
کاش میشد فریاد بزنم: پایان
دیگر شروع نشوی.....کاش میشد فریاد بزنم: "پایان"...
دلم خیلی گرفته.....
اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد!
آدمها از دور دوست داشتنی ترند..........
راحت بـاش !




بيهوده پشت پا به غزلهاي من نزن
موهات را ببند دلم را تکان نده
من در کنار توست اگر چشم وا کني
بگذار شهر سرخوش زيبائيت شود
امشب براي ماندنمان استخاره کن
آدم
فرزند؟
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست ... نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا 
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
| Design By : Night Melody |




